و به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تیز دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا،
- خانه ی کوچک ما سیب نداشت
نظرات ()
باز هم خبری در راه است!
بیشتر توجه کن!
به اطرافت نگاه کن!
آری باز هم عید است!
باز هم سالی جدید!
باز هم همه در تب و تاب عیدند!
باز هم همه جا رنگ و بوی دیگری دارد!
همه در جستوجویند تا سال جدیدی را آغاز کنند و کهنگی ها را دور بریزند!
کاش یادمان باشد که یادی از کسانی کنیم که اکنون نیازمند کمک و همدلی ما هستند!
کاش بدانیم که تنها کهنگی شیرین،دوستی ها و خاطرات را تجدید کنیم و باز هم عهد وفاداری ببندیم!
کاش اندکی به فکر ماهی قرمز کوچکی باشیم که برای شادی ما سر سفره هفت سین می آید!
چقدر خوب بود اگر امسال مادر نیز در کنار سفره هفت سین با حضور گرمش شادی می بخشید!
فردا دیر است،همین امروز به کسی که دوستش دارید بگویید دوستت دارم!
شاید فردا او یا ما نباشیم!
آن وقت ما می مانیم و یک دنیا حرف نگفته!
امسال برای کسانی که در میان ما حضور ندارند نیز گل سرخی خواهیم گذاشت کنار سبزه،روی قرآن،روبروی آینه!
چشمان اشکبار خویش هنوز در انتظار و جستجوی اوست!
مادری که اکنون در میانمان نیست!
کاش یادمان باشد که اکنون کسانی چشم انظار مایند!
کسانی که در میانمان نیستند روزی تما زندگیمان بودند پس باز هم میعادی در راه است!
باز هم اشکی و آهی و میعادی در میان سنگهایی که در هر کدام عزیزی را در زیر خود مدفون کردند که اکنون تنها خاطراتی و یادگاری و نامی حک شده از آنان باقی است!
امسال با تمام خوبی ها و بدی ها گذشت!
کاش به معنی واقعی کلمه کینه ها و نفرت ها را دور بریزیم و در میان خانه تکانی عید،سفری نیز به درون خود داشته باشیم!
شاید در درون خود نیز نیاز به اصلاح و باز بینی باشد!
امیدوارم سال خوبی را آغاز کنید!
و یادمان باشد که این نیز فرصتی است از جانب حق!
عید باستانی نوروز بر شما و خانواده محترم مبارک باد!
نظرات () کاش می شد همواره عشق بود و نفرتی در میان نبود.
کاش می شد همواره روز بود...
اما نه...!
اگر همیشه روز بود،جلوه ماه و معشوقانش پدید نمی شد.
اگر همیشه بهار بود،هرگز زمین از شوق لباس سپید عریان نمی شد.
اگر همیشه بهار بود،درخت جوان هرگز قدر برگ هایش را در عریانی پاییز نمی دانست.
اما چقدر خوب بود اگر همواره ارزش داشته ها را در بودنشان می دانستیم!
آن موقع زندگی چگونه بود؟؟؟
کاش می شد بی پروا و بی هیچ چشم داشتی کمک کرد...
آن وقت دیگر نگاه کودک مملو از غم نبود مادر نبود.
دیگر نگاه پدر به دستهای خالی خویش و در اندیشه کودک تبدار خویش و نسخه های انبر شده نبود.
دیگر لاله ها حسرت دومین روز زندگی خویش را نداشتند.
دیگر دخترک در حسرت لباس عید و عروسک پشت ویترین نبود.
دیگر پسرک بینوا روز را در میان سیل چراغ قرمز ها و شب را در سر در گمی پل عابر سپری نمی کرد.
هزاران افسوس که کاش ها هرگز پایانی ندارند.
پس از باران و سیاهی شب،طلوع خورشید و رنگین کمان باز هم نوید شادی دارند!
مگر باران چیست که همه از آن گریزانند؟
چرا عاشق همیشه تنهاست؟
چرا خدا یاری ندارد؟
چرا درویش همیشه ژنده پوش حسرت لباس نو ندارد؟
چرا پیرمرد در حسرت نگاه مادر و یادگار پدری است اما همه او را به سخره می گیرند؟
چرا همیشه خواسته ها متعلق به جوانان است؟
مگر سالمندی مملو از نیاز نیست؟
مگر تکامل لازمه بشر نیست؟
مگر نمی شود شاعری شغل باشد؟
مگر نمی شود جای شب و شقایق از درد و حسرت گل کوهی در تنهایی روز در سینه سنگی کوه گفت؟
مگر کلاغ صبح را نمی شناسد که بلبل نوید می دهد آن را؟
مگر ستاره کم نور در حسرت نگاه ماه نیست که ستاره پر نور مشغول دلبری است؟
کاش اندکی ارزش کوچک هارا می دانستیم!
چه قدر زیباست که زبان تمام کودکان و نوزادان در سراسر گیتی یکی است!
اما چرا وقتی تکامل می یاببماین همه از هم دور می شویم؟
چرا در پی مال بیشتر فریاد مادر پیر و صدای هق هق پدر پر غرور به گوش نمی رسد؟
چرا نگاه سوزان آفتاب را گریزانیم اما با غروبش با چشمانی اشکبار او را نظاره می کنیم؟
چرا نگاه سبز درخت را با زخم چاقو حیران می کنیم؟
چرا کودکی ها در گذر زمان نابود شد؟
چرا عشق کوله بارش را از سرزمین ما بست و رفت؟
چرا دیگر فرهادی نیست که برای شیرینی تیشه بر اندام کوه زند و سکوت شب را در میان نت ها سرگردان سازد؟
چرا دیگر نسیم دلنوازی نیست؟
چیست در جادوی این تکه کاغذ های رنگی؟
چیست راز صندوق کهنه مادربزرگ؟
چیست در سکوت همیشگی کلماتی که فریادی در گلو دارند و غمی بر دل؟
چیست در اشک ثروتمندی که نمی داند چه کم دارد؟
چیست در دلهره اولین بوسه و پر کشیدن به دنیای بی خبری؟
کاش پرنده بود و می شد به بی کران ها پرواز کرد!
چهقدر زیباست که میان پرندگان مرزی نیست!
کاش می شد به میا ابرها رفت!
و کاش می توان با یکتای بی همتا سخن گفت!
آن گاه جواب خیلی سوالات از معما بودن خارج می شد!
و آن وقت شاید گناه و اشتباه معنا نداشت!
کاش حجابی وجود نداشت آن وقت به حقیقت محضی پی می بردیم که اکنون برای آن ره بسیار باید پیمود!
همسفران غافل نمانید!!!
نظرات () بعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید.
بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند.
بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند.
بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است.
بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد..
بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را.
بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند.
بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش.
بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان.
بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند.
بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان.
بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند.
بعضی عشقها تازه ونابند.
بعضی عشقها حقیقتند.
بعضی عشقها توهم وخیالند.
برای بعضی عشقها عقل باید دل را تنبیه کند.
برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند.
نظرات () چه روزهای زیبایی را در پی خوشبختی سپری کردیم در حالیکه خوشبختی در یک قدمی ما بود اما جرات نداشتیم آنرا باور کنیم.
آنقدر از خوشبختی فاصله گرفتیم که تمام زندگی را پوچی و تاریکی گرفت!
آری آنقدر غرق در ظلمت و تنهایی شدیم که حتی خورشید را نمیدیدیم چه رسد به نور شمعی که عاشقانه جانش را فدای ما می کرد.
چرا؟از کجا آغاز شد که در این دنیای بیکران تنها ماندیم؟
نظرات () او از دنیای نور و ستاره و پاکی پا به این دنیای خاکی نهاد.
از ابتدا گریبانگیر مشکلاتی شد که او را آزرد و همیشه در عداب و ناراحتی بود از این آدمیان پست و طاووس صفت که در میانشان پاکان محکوم بودند!!!
آری او مدت کمی در این دنیا زندگی کرد.
از نظر ها پنهان شد و جاوید.
او انسانی!بود از جنس پاکی ها و راستی ها از خانواده ای که زحماتشان در راه خدا و کمک به انسان ها بود برای بهتر زیستنشان آما هزاران افسوس که قدرشان را ندانستند و ما محروم شدیم.
آری باید زیست و تاوان اعمال پیشینیانمان را ما بدهیم!
شاید اگر ماهم بودیم او را درک نمی کردیم.
همیشه آنچه پنهان است کشف معمایش جذابتر است!
درک وجودش راحتتر است و در هر کجا پی نشانه هایش میگردیم!
آری نردبان الهی دوازده پله دارد که پله آخر برای اندک کسانی که جویای حق هستند آشکار است.
او با همه ی خوبی ها و پاکی ها و اعمال نیک خود را فدای کسانی کرد که از درک او عاجز بودند.
باشد که پروردگار یکتا از گناهمان بگذرد و او وجودش را بر عالمیان آشکار سازد
میلاد یگانه منجی عالم بر تمام مسلمین جهان را تبریک عرض می نمایم

نظرات () هیچ کس وسوسه اش نکرد .هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید.چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی . اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی ؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند.شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند،او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد.بارها و بارها ،اشتباه کرد.مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند ، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد . می افتد و دست و پایش را می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید ، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت وحالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند ، صدایش را می شنویم .زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند
نظرات () به نام آنکه عشق را آفرید
آری زندگی زیباست اگر زیبا بین باشیم.
زندگی همواره دستخوش تغییراتی است که گاه از چرخش روزگار است و ما هرگز نمیتوانیم تلاشی برای جلوگیری از آن انجام دهیم اما باشد که با یاد پروردگار یکتا و مهربان از آن نیز بگذریم.
باشد که همیشه در لحظات سخت در کنار کسانی باشیم که محتاج همدلی ما هستند.
حل مشکلات گاهی با لبخند نیز مکن می باشد پس با یک لبخند نیز می توان دلی را شاد کرد.
می توانیم برای خود اندوخته ای داشته باشیم تا در فرداها برایمان یاری رسان باشند.
کاش قدر امروزمان را بدانیم و با افسوس گذشته آینده را نابود نکنیم.
کاش بدانیم که داشته امروز و موفقیت آن حاصل تلاش دیروزها می باشد.
کاش بدانیم غفلت از داشته ها برابر با نابودی است.
کاش بدانیم داشته امروز آرزوی دیروزمان بوده است و پله ای است از نردبان رسیدن به فردای نیک.
کاش قدر دوستانمان را در بودنشان بدانیم نه هنگامی که آنها از ما دور بودند و محروم از وجودشان.
کاش بدانیم که خداوند از شادی ما خشنود است و در شادی ها هم به یاد او باشیم.
کاش حتی قدر غم ها را نیز بدانیم و بدانیم که اگر غم نبود در شادی لذتی نبود.
کاش می شد در پی حقیقت و قدر شناسی بود تا درد کودک گلفروش را درک کرد.
کاش میشد در گرسنگی کودکان یتیم و آواره سهمی داشت.
کاش میشد پردهها از میان برداشته می شد تا کسانی می فهمیدند که حکمت خدا برهانی است برای آنان که می بینند و فکر می کنند.
کاش میشد فهماند که موفقیت اتفاقی نیست و تنها اراده و قدم اول اندکی دشوار است.
کاش می شد هم پای کودکی گریست که از عروسکش دلگیر است.
کاش می شد هم پای عارفان به ملاقات حق رفت.
کاش می شد در سرزمینی بهشت گون در کنار حوضی که در جشن ماهی ها سهیم است نشست و طلا شدن برگ را ادراک کرد.
کاش میشد در کنار دریای بیکران در کنار امواج مشتاقی که به ساحل میرسند و در اوج وصال محبوب در زمین غرق میشوند به تماشای غروب نشست.
کاش کاش کاش.....
و میلیونها کاش دیگر...
اما کاش همه بدانند که از خداییم و به سوی او رهسپار خواهیم شد.
نظرات () افسانه تلخ
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و لذت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیلن رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهان گاه امید و آرزو را
دریغا!آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو!بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید در عشق عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
چرا؟...او شبنم پاکیزهای بود
که در دام دل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش برآمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه لب میسوخت
چو آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی ناگه سرآمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد در جانش غضب کرد؟
چرا بر ذره های جامش آمیخت؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
به یاد فروغ فرخزاد عزیز که با رفتنش فروغ از عالم چید و اشعار پر فروغش را به عاشقان بخشید تا در شبهای بی فروغ در پناه نور ماه و شمعی گریان هم پای آنان شب را سحر کنند.
یادش گرامی و روحش پر فروغ باد
نظرات () با تشکر از دوست عزیزم
یاسمن
برای مطالب قشنگی که برام فرستاد.


نظرات ()